امور طبیعی در کتاب قانونچه فی طب

امور طبیعیه ۷ تا هستند:
۱ـ ارکان
۲ـ امزجه
۳ـ اخلاط
۴ـ اعضاء
۵- قوی
۶ـ ارواح
۷ـ افعال

تعریف ارکان: «هی اجسام بسیطه و هی اجزاء اولیه لبدن الانسان و غیره التی لا یمکن ان تنقسم الی اجسام مختلفه الصور و الطبایع».
اقسام ارکان: ارکان ۴ تا است که آتش و هوا و آب و خاک است.


تعریف مزاج: مزاج عبارت است از حالتى که در اثر واکنش متقابل اجزاى ریز مواد به وجود مى‏ آید (ارکان). در این واکنش تقابل، قسمت زیادى از یک یا چند ماده با بخش زیادى از ماده با مواد متخالف باهم مى‏ آمیزند (بر هم تأثیر مى ‏کنند) و از این آمیزش یا تأثیر، کیفیت متشابهى حاصل مى‏شود (بنام مزاج) لذا مى‏توان چنین گفت که مزاج حالت فعالیت کل بدن یا اجزاى بدن است.
اقسام مزاج: مزاج به حسب قسمت عقلی بر دو قسم است.
قسم اول: معتدل بالحقیقه (وجود خارجی ندارد)
قسم دوم: غیر معتدل بالحقیقه،

غیر معتدل بالحقیقه به دو صورت تقسیم می شود:
صورت اول: معتدل بالفرض
صورت دوم: غیر معتدل بالفرض.

مزاج ها خود بر اساس معتدل بالفرض ۴ نوع است:
۱ ـ نوع.
۲ ـ صنف.
۳ ـ شخص.
۴ عضو.

و هر کدام از اینها را می توان به دو اعتبار لحاظ و فرض کرد:
۱ ـ به اعتبار خارج از خود.
۲ ـ به اعتبار داخل از خود.

یعنی معتدل نوعی به دو قسم تقسیم می شود:
۱ ـ معتدل نوعی بالقیاس به داخل نوع.
۳ ـ معتدل نوعی بالقیاس به خارج نوع.

معتدل صنفی هم به دو قسم تقسیم می شود:
۱ ـ معتدل صنفی بالقیاس به خارج صنف.
۲ ـ معتدل صنفی بالقیاس به داخل صنف.

و معتدل شخصی هم به دو قسم تقسیم می شود:
۱ ـ معتدل شخصی بالقیاس به خارج شخص.
۲ ـ معتدل شخص بالقیاس به داخل شخص.

و معتدل عضوی هم به دو قسم تقسیم می شود:
۱ ـ معتدل عضوی بالقیاس به خارج عضو.
۲ـ منعتدل عضوی بالقیاس به داخل عضو.

معتدل نوعی بالقیاس به خارج، مزاجی است که حاصل می شود و پیدا می شود برای انسان نسبت به سایر موجوداتی که در عالمِ خارج وجود دارد.


تعریف خلط: جسم رطب سیال یستحیل الیه الغذاء اولا. (خلط جسمی رطب و سیال است و غذا به سمت آن خلط استحاله ی اولیه پیدا می کند.)
انواع اخلاط:
۱- دم  (حار رطب)
۲- صفرا (حار یابس)
۳- بلغم (بارد رطب )
۴- سوداء (بارد یابس)

غذا: وقتی نان یا گوشت و … توسط شخص خورده می شود به آن غذای بالقوه البعیده گفته می شود چون این نان یا گوشت واقعا غذای بدن انسان نیست وقتی این نان یا گوشت در معده نضج پیدا کرد و به کبد می رود و از کبد بیرون آمد به آن غذای بالقوه القریبه می گویند. اما آن چیزی که در عضو قرار گرفته و عضو در آن اثر می گذارد و آن را تبدیل به عضو می کند را غذای بالفعل می گویند.

تعریف غذا: غذا جسمی است که شأنیت این را دارد که جزئی از بدن انسان شود.

هضوم اربعه: هضم معده ای، هضم اول بود. هضم دوم هضم کبدی است. هضم سوم، هضم عروقی است و هضم چهارم هضم عضوی است.

فرق بین تغذیه و تنمیه: در کتاب مفرح القلوب صفحه ۸۶ آمده: « حاجت به تغذیه بدن دائمی است » یعنی از ابتدا که بدنیا آمدیم تا آخر عمر احتیاج به تغذیه وجود دارد چون بدل ما یتحلل می شود. اما بحثی به نام رشد و نمو است که حاجت بدن انسان به رشد و نمو تا وقتی است که بدن احتیاج به رشد و نمود دارد و بدن انسان تا آخر عمر احتیاج به رشد و نمو ندارد بلکه تا سن ۳۰ یا ۳۵ سالگی رشد و نمو وجود دارد. پس بین تغذیه و تنمیه فرق است.


تعریف اعضاء: اعضاء اجسامی هستند که از اولین مزاج اخلاط متولد شدند « یعنی اولین چیزی که خلط به آن تبدیل می شود چیزی است که آماده شده تا تبدیل به عضو شود».

اقسام اعضاء:

تقسیم بندی اول:
قسم اول: عضو رئیسه است. این بر دو قسم تقسیم می شود:
اول: عضو رئیسه به حسب بقاء شخص، که عبارت از قلب و دماغ و کبد است.
دوم: عضو رئیسه به حسب بقاء نوع، که عبارت از قلب و دماغ و کبد و انثیان است. یعنی اعضای رئیسه که در بدن ما وجود دارد گاهی برای بقاء وجود شخص به این اعضاء رئیسه نیاز است که سه مورد است و گاهی برای بقاء وجود نوع به این اعضاء رئیسه نیاز است که چهار مورد است.

قسم دوم: عضو غیر رئیسه است. این بر دو قسم تقسیم می شود:
اول: خادمه الرئیسه است. یعنی اعضایی که خادم اعضای رئیسه هستند. چون در اعضای رئیسه بیان شد که به حسب بقاء شخص سه تا است و به حسب بقاء نوع چهار تا است.
چون اعضاء رئیسه چهار تا است پس ۴ خادم وجود دارد که عبارتند از:
۱ _ اعصاب که خادم برای دماغ هستند.
۲ _ شرائین که خادم برای قلب هستند.
۳ _ اورده که خادم برای کبد هستند.
۴ _ اوعیه المنی که خادم برای انثیان هستند.

دوم: غیر خادمه الرئیسه هستند. آن اعضایی که خادم رئیس نیستند به دو قسم تقسیم می شود:
۱ _ یا مرؤوسه *« بلا خادمه »* است. مثل کلیه و معده و طحال و ریه که اعضایی هستند که از اعضاء رئیسه به اینها قُوی و نیرو افاضه می شود « مثل کلیه و معده و طحال و ریه. » در حالی که اینها خادم اعضای رئیسه نیستند.
۲ ـ غیر مرؤوسه *« لا خادمه و لا مرؤوسه »* هست. یعنی خادم اعضاء رئیسه نیستند و از اعضاء رئیسه به اینها قُوی افاضه نمی شود مثل غضروف و استخوان.

تقسیم بندی دوم:
اعضای بدن به طور کلی به دو قسم تقسیم می شود. عضو یا مفرد است یا مرکب است.

عضو مفرد و مرکب: عضوی است که اگر بخشی از آن عضو را جدا کنید و کنار خود عضو قرار دهید هر تعریفی که برای کل عضو شود اگر برای جزء هم صادق باشد و همان اسمی که برای کل عضو گفته می شود برای جزء هم گفته شود به این عضو، عضو مفرد می گویند. اما اگر به اینصورت نباشد به آن عضو مرکب می گویند مثل استخوان و لحم که اگر یک تکه از آن را جدا کنید به همان جزء، تعریف استخوان صدق می کند به همان نحوی که تعریف استخوان بر کل استخوان صدق می کرد و اسم استخوان هم بر آن جزء صدق می کند به همان نحوه ای که بر کل استخوان صدق می کرد اما عضو مرکب عضوی است که به اینصورت نباشد مثل دست که اگر بند انگشت را جدا کنید به آن، بند انگشت می گویند نه دست.


تعریف قوی:
در کتاب بحر الجواهر به اینصورت معنا شده است: هیئتی در جسم حیوانی وجود دارد که به واسطه آن هیئت، این حیوان می تواند افعال خودش را ذاتا انجام دهد. از این هیئت تعبیر به قوه می شود.
آقای اسماعیل ناظم در حاشیه قانونچه آورده «قوه لفظ مشترکی است که در بسیاری موارد بکار رفته و ترجمه همه آنها به نیرو یا قوه، خوانندگان را دچار اشتباه می کند. از این رو در ترجمه آن، میان نیرو و قوه فرق گذاشته ایم. مراد از نیرو، انرژیِ اصلیِ برخاسته از منبع، و منظور از قوه، زیر مجموعه های همان نیروی اصلی است که در بدن کارهای مختلفی انجام می دهند و شدت و ضعف دارند».

در کتاب مفرح القلوب قوه بر دو قسم تقسیم می شود:
۱ _ قوه اولیه.
۲ _ قوه ثانویه.

قوه اولیه تقسیم به سه قسم می شود که عبارتند از:
۱_ قوه حیوانی که جایگاه آن در فلب است و قلب و شرائین را انبساط و انقباض می دهد به خاطر اینکه هوایی که از دهان وارد بدن شده را جذب کند و هوای اضافی را بیرون بدهد.

۲_ قوه نفسانی که در دماغ است و بر دو قسم است: مدرکه و محرکه.

قسم اول: مدرکه. این به دو قسم تقسیم می شود:
اول: ظاهر. این به ۵ قسم تقسیم می شود:
۱ _ سمع.
۲ _ بصر.
۳ _ شم.
۴ _ ذوق.
۵ _ لمس.

دوم: باطن. این هم به ۵ قسم تقسیم می شود:
۱ _ حس مشترک: قوه و نیرویی است که همه محسوسات به آن می رسد و پذیرای صور نوعی آن محسوسات می شود. مثلا اگر مزه ای چشیده می شود صورتی از آن چشیدن در ذهن حاصل می شود که این صورت در جایی از مغز انسان قرار می گیرد که قوه حس مشترک در آنجا قرار دارد و همچنین علت اینکه به «حس مشترک»، مشترک گفتند این است که چون تمام ۵ قوه ظاهره آنچه را که درک می کنند به این حس می رسانند لذا حسی است که مشترک بین ۵ قوای ظاهریه است و جایگاه آن در سر بطن مقدم دماغ است یعنی دست خود را بر بالای پیشانی بگذارید و به سمت عقب سر ببرید.
۲ _ خیال: صورتهای محسوسه ای که توسط حس مشترک از حواس پنجگانه ظاهری درک شده خزانه ای برای آنها وجود دارد که به آن خزانه، خیال می گویند. یعنی قوه خیال نیرویی است که صُوَر را حفظ می کند و پس از ناپدید شدن از منظر حس آن را نگه می دارد. و جایگاه آن در خلف و پشت سر و نزدیک حس مشترک باشد.
۳ _ متصرفه: قوه ای است که تصرف در صور محسوسه و معانی جزئیه می کند و این تصرف به ترکیب و تفصیل است و جایگاه آن در ابتدای بطن دوم دماغ وجود دارد.
۴ _ واهمه: قوه واهمه قوه ای است که به واسطه آن، معانی جزئیه ای که مربوط به محسوسات است درک می شود مثل موافقت و مخالفت و عداوت و صداقت و جایگاه آن آخر بطن اوسط از دماغ است.
۵ _ حافظه: قوه حافظه قوه ای است که معانی را که به توسط وهم درک شده حفظ می کند و جایگاه آن در آخر بطن اوسط از دماغ است و مکان حافظه در بطن آخر دماغ است.

قسم دوم: محرکه. این به دو قسم تقسیم می شود:
اول: باعثه و این به دو قسم تقسیم می شود: اما قوه باعثه آن است که دعوت می کند و می خواند به حرکت کردن به سمت چیزی که نافع است فی نفسه *« یعنی در واقع نافع است »* یا گمان می کند که چیزی نافع است.
۱ _ شهوانیه: قوه باعثه آن است که دعوت می کند و می خواند به حرکت کردن به سمت چیزی که نافع است فی نفسه *« یعنی در واقع نافع است »* یا گمان می کند که چیزی نافع است.
۲ _ غضبانیه: قوه ای است که می خواند از حرکت کردن به سمت ضار فی نفسه *« و فی الواقع »* یا گمان می شود که ضار است.

دوم: فاعله: قوه فاعله است و این، قوه ای است که باعث ایجاد حرکت در عضله می شود و حرکت را بالفعل ایجاد می کند.

۳ _ قوه طبیعی که در کبد است.

قوه ی ثانویه، قوه هایی است که زیر مجموعه سه مورد قبل هستند:
مثلا حس لامسه و حس ذائقه و حس سامعه و ذائقه وجود دارند که جزء حواس ظاهری هستند و زیر مجموعه ی قوه نفسانی قرار دارند.

قوه طبیعیه در یک تقسیم بندی به دو قسم تقسیم می شود:
قسم اول:خادمه که خود این به چهار قسم تقسیم می شود که عبارتند از:
۱ _ جاذبه: یعنی در تمام اعضا بدن نیرویی وجود دارد تا غذایی را که نافع برای عضو است جذب کند.
۲ _ ماسکه: وقتی غذا به سمت عضو جذب شد باید مدتی در درون عضو باقی بماند تا عضو در آن فعل و انفعال انجام دهد و آن را تبدیل به جوهر خودش کند لذا به آن نیرو و قوه، قوه ماسکه می گویند.
۳ _ هاضمه: وقتی غذا در عضو باقی می ماند باید نیرویی باشد که این غذا را مستحیل کند تا صورت غذایی پیدا کند یعنی از صورت خلطی به صورت غذایی در بیاورد که به آن نیرو و قوه، قوه هاضمه می گویند.
۴ _ دافعه للثفل: وقتی که هضم صورت می گیرد فضولاتی از آن باید دفع شود *« چون فضولات در هر هضمی است »* پس باید نیرو و قوه ای باشد که فضولات را دفع کند نه اینکه این فضولات در درون عضو باقی بماند و بِگَندَد تا باعث فساد عضو شود. این نیرو و قوه را، قوه دافعه می گویند.

قسم دوم: مخدومه که خود این به دو قسم تقسیم می شود:
اول: برای بقاء شخص است که خود این بر دو قسم است:
۱ _ غاذیه.
۲ _ نامیه.

دوم: برای بقاء نوع است که خود این بر دو قسم است:
مولده و خود مولده به دو قسم تقسیم می شود:
تولید کننده منی در مردان و زنان.
منی را به شکل اعضای بدن در می آورد و مصوره (مصوره قوه ای است که از آن قوه تخطیط اعضاء * و تشکیلات اعضا صادر می شود)

تعریف قوه مخدومه: قوه مخدومه آن است که خدمت رسانی به بدن انسان می کند تا شخص انسان یا نوع انسان باقی بماند.

تعریف قوه غاذیه: اما قوه غاذیه، قوه ای است که تبدیل می کند غذا را به مشابهت مغتذی  یعنی غذا را شبیه می کند به چیزی که می خواهد غذا را تغذیه کند که همان عضو است. غذایی که می خوریم چهار هضم در آن صورت می گیرد که عبارتند از هضم معده ای و هضم کبدی و هضم عروقی و هضم عضوی. وقتی این چهار هضم حاصل شد این غذا می خواهد تبدیل به جوهر عضو شود در اینجا لازم است یک قوه و نیرویی در بدن انسان یا حیوان یا درختان وجود داشته باشد تا بتواند آن غذایی که در آن هضوم اربعه واقع شده را تبدیل به جوهر عضو کند چون عضو همیشه در حال تحلیل است و باید بدل این تحلیل، چیزی جایگزین شود.

تعریف قوه نامیه: قوه نامیه قوه ای است که در اقطار جسم زیاد می شود و این زیاد شدن بر تناسب طبیعی است تا برسد بر تمامی نشو « یعنی آنچه که نشو و نمای انسان است به غایت خودش برسد و این قوه نامیه تا سن خاصی این فعل را انجام می دهد اما بعد از سن خاصی که ۳۰ یا ۳۵ سالگی است این قوه وجود دارد ولی کارآیی ندارد. انسان می خواهد رشد و نمو پیدا کند یعنی در طول و عرض و عمق اضافه پیدا کند. این زیادی در اقطار ثلاثه به واسطه یک نیرویی حاصل می شود که از آن تعبیر به قوه نامیه می کنند. یعنی غذایی که خورده می شود همه آن صرف بدل ما یتحلل نمی شود بلکه مقداری از آن غذا ذخیره می شود تا بواسطه آن، زیادیِ اقطار ثلاثه بدن انجام بگیرد.

 


تعریف ارواح: ارواح اجسامی هستند که لطیف می باشند و از بخاریت اخلاط محموده و لطافتشان حادث می شوند.

اقسام ارواح:
روح طبیعی آن است که نفوذ به تمام بدن می کند از کبد در عروقی که غیر ضوارب هستند.
روح حیوانی آن است که نفوذ به تمام بدن می کند از قلب در عروقی که ضوارب هستند.
روح نفسانی آن است که نفوذ به دورترین اعضا می کند از دماغ در اعصابی که هستند.

عمر یک انسان به اعتبار سن به چهار قسم تقسیم می شود:
۱ _ سن نمو: سن نمو سنی است که نمو در آن دوام دارد و انتهای آن نزدیک به ۳۰ سال است و بر این سن، حرارت و رطوبت غلبه دارد.
۲ _ سن وقوف: سنی که نمو در آن به نهایت رسیده و بر آن حالت ثابت است بدون اینکه نقصانی در آن ظاهر شود و غایت این سن از ۳۰ تا ۳۵ سالگی است و گرمی و خشکی است علت اینکه گرمی دارد این است که دارای رطوبت غریزی است و رطوبت غریزی ماده برای حرارت غریزی است. اما علت خشکی این است که رطوبت غریزی به سمت نقصان می رود و کاسته می شود.
۳ _ سن کهولت: قوه در سن کهولت باقی است ولی به سمت نقصان می رود سن شیخوخت هم به سمت نقصان می رود ولی این نقصان، ظهور و بروز دارد اما در سن کهولت این نقصان، ظهور و بروز ندارد. مثلا ذهاب بصر و بیاض مو پیدا می کند و سن انحطاط که همراه با بقاء قوه است سنی می باشد که نقصان در آن آشکار می شود ولی قوه در این سن، هنوز ضعیف نشده و این سن تا نزدیک ۶۰ سال است.
۴ _ سن شیخوخت: سردی و خشکی است. غلبه برودت به خاطر این است که هر چه به سمت پیری می رود حرارت غریزی نقصان پیدا می کند و غلبه یبوست به خاطر این است که استیلا بر تحلیل رطوبات بدن پیدا نمی کند یعنی حرارت بدن به اندازه کافی نیست تا بتواند رطوباتی که در بدنش تولید می شود را تبدیل به عضو کند بلکه رطوبات بدنش رو به نقص می رود و به خشکی می گراید. زیرا رطوباتی که باید به جوهر عضو برود و عضو را مرطوب کند وجود ندارد و سنّی که ضعف قوه در آن به صورت معتدٌ به ظاهر می شود و از ۶۰ سال تا آخر عمر است و غلبه برودت و یبوست و رطوبت غریبه دارد.


افعال: اما افعال تقسیم به مفرد و مرکب می شوند.

تعریف فعل مفرد: فعل مفرد، فعلی است که به وسیله یک قوه تمام می شود به عبارت دیگر  این فعل ناشی از یک قوه می شود مثل همان ۴ کاری که خادم برای قوه طبیعیه بودند و آنها عبارتند از جذب و امساک و هضم و دفع.

تعریف فعل مرکب: فعلی است که به واسطه دو قوه و بیشتر حاصل می شود.


منابع:

  1. کتاب قانونچه فی الطب نوشته ی محمود بن محمد چغمینی خوارزمی (۷۴۵ق) تصحیح اسماعیل ناظم
  2. درس های استاد حسن کومار

اولین نفر باشید که دیدگاهش را می نویسد !

دیدگاه شما برای ما مهم است.